ارشد

قبول شدم. نرم‌افزار رشت. آن هم روزانه. دوری راه ‌و دوری تاج‌سر و مشکل رفت و آمد را که کنار بگذارم می‌توانم پرواز کنم تا آسمان هفتم. پرواز می‌کنم در این شادی. این شادی بعد از گذران سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام دارد بدجور می‌چسبد.


منبع این نوشته : منبع

شب سوم ..

اگر آقای‌پدرتان با مامان‌خانم‌تان بحث کردند، جدال کردند، قهر کردند، این قهر کش آمد، به سومین شبش رسید، آقای‌پدر که تشنه شد در لیوان مامان‌خانم آبی خنک بریزید و بگذارید مقابلش. در نبود مامان‌خانم‌تان آقای‌پدرتان بیشتر از قبل یک‌طوری می‌شود، بیشتر از قبل به فکر فرو می‌رود، بیشتر از قبل دلش تنگ می‌شود. این‌طوری شاید طلسم شکسته شد.


منبع این نوشته : منبع

عطر شالی

هر چه بیشتر برای زندگی‌مان می‌دود بیشتر دلم را می‌لرزاند. دیدن زحمت کشیدنش، خسته شدنش، کیسه‌های شالی را روی شانه گذاشتنش، آن هم با دردی که در شکمش جا خشک کرده و هرازگاهی خودش را نشان می‌دهد بغضم را می‌ترکاند. آن وقت میچکا باید کنار پنجره بماند، لابه‌لای تاریکی شب قایم شود، اشک‌هایش را پاک کند، بغض‌هایش را قورت بدهد. حسابی که چشم‌هایش شکل اولش شد برود سفره شام بیندازد. میچکا ولی از غصه تاج‌سرش زیر پایش را نمی‌بیند، کله‌معلق می‌شود، روی شانه‌اش زمین می‌خورد، پای چپش کبود می‌شود ... .

آه ... این آه را عاشقانه‌تر بخوانید. آه ... مگر می‌شود چنین مردی دل میچکا را نلرزاند؟! هر بیشتر می‌دود میچکا عاشق‌تر می‌شود.


منبع این نوشته : منبع
میچکا ,می‌شود

درد و دل های یک تازه نامزد

شنبه اعلام شد که قرار است آقای‌پدر صاحب داماد شود. عقد هم پنج‌شمبه بود. یعنی تقریبا یک هفته‌ای بین این دو زمان بود. به غیر از خاله و دایی و متعلقات‌شان کسی به مامان‌خانم نگفت تو کار داری؟ نداری؟ چه خبر؟ داماد کی است؟ چه کاره است؟ میچکا در چه حال است و از این دست سوال‌ها که همه در جشن و شادی از خانواده مسرور(!) می‌پرسند. خرید‌های عقد و بدوبدوهایش و خستگی‌هایش تمام شد. روز عقد فرا رسید. من و تاج‌سر در محضر به عقد هم درآمدیم. بماند که عموی بنده کمی دیر آمد و خان‌داییِ تاج‌سر دیرتر و به جای عموی بزرگم کوچک‌ترین عمویم امضا کرد و به جای خان‌داییِ تاج‌سر برادرشوهر بزرگ‌ترم. بماند که ... نه واقعا بماند.

بعدازظهر شد. کار من و تاج‌سر تمام شد و با هم کمی در خیابان‌ها گشت زدیم. کمی دل دادیم و قلوه گرفتیم. کمی عشق کردیم. یادمان رفت صبح چه شد و چه کردند. شاید هم یادمان بود ولی خودمان را زدیم به کوچه‌ی علی چپ. مهمان‌ها در خانه منتظرمان بودند. شاید هم نه. شاید هم منتظر بودند تا برسیم و پذیرایی شوند. حتما برای هیچ کدام‌شان مهم نبود که میچکا با چه کسی ازدواج کرده‌است. مهم نبود که نشستند سر جای‌شان، تکان نخوردند، میوه خوردند، کباب زدند توی رگ، همه فامیل‌های تاج‌سر آمدند جلو، تبریک گفتند، هدیه دادند و آن‌ها هم‌چنان توی جای‌شان نشسته بودند و می‌خوردند و کیک که برش شد کیک را هم زدن به بدن و با پررویی تمام شام هم ماندند و بعد از کلی کوفت‌کردن بالاخره شرشان را کم کردند. آن‌قدر رفتارشان به جان جشن عقدم سنگینی می‌کرد که همه فهمیدند. تمامی مهمان‌ها. همه از مامان‌خانم پرسیدند که چرا دندان‌هایشان به هم چسبیده‌بود و چشم‌هایشان بوی گند حسادت می‌داد و دوتای ابرویشان در هم تنیده؟! که مگر چه کردید که این‌قدر  راحت آمدند ‌و جشن عقد دخترجانت را به لجن کشیدند؟!

مامان‌خانم چه می‌توانست بگوید؟! یا میچکایی که در تمام زندگی بیست و چند ساله‌اش سعی کرد برایش مهم نباشد چه کسی چه چیزی گفت و چه کرد، چه می‌توانست بکند؟! می‌توانست دست‌شان را بگیرد از پله‌ها پرت‌شان کند پایین و بگوید از جشن عقدم گم شوید بیرون که بوی لجن‌تان دارد خفه‌ام می‌کند؟! که حالم بهم می‌خورد از همه‌تان؟! که آبرویم را بردید؟! که فامیل‌های تاج‌سر چه فکری می‌کنند؟! شما که قدر همه بدی‌های دنیا بدید؟! که مامان‌خانم به همه بچه‌هایتان تبریک گفت، هدیه داد شما ولی تکان هم نخوردید؟! میچکا چه می‌توانست بکند؟! جز این که به روی خود نیاورد که چقدر دلش شکسته؟! که این بار در زندگی‌اش نتوانست بگوید گور بابای همه‌شان؟! میچکا چه می‌توانست بکند؟!


+بعدها برای‌تان از خواستگاری تاج‌سر و گروه‌خون و خرید عقد و لباسم و آرایشم و اتفاقاتی که افتاد خواهم گفت. ریز به ریز و لحظه به لحظه. فعلا همین‌قدر را بخوانید که دلم در این دو سه ماه از این حرف‌ها پر بود.


منبع این نوشته : منبع
تاج‌سر ,می‌توانست ,‌خانم ,تمام ,میچکا ,بکند؟ ,می‌توانست بکند؟ ,فامیل‌های تاج‌سر ,خان‌داییِ تاج‌سر

این روزها ..

تاج‌سر یک پسر روستایی است. صورت و گردنش آفتاب‌سوخته است. دست‌هایش زحمت‌کش است. بیشتر وقت‌ها به گویش دیار خودش حرف می‌زند اما با همه این‌ها کلی باوقار است. به وقتش پارسی حرف می‌زند. از خیلی چیزها سر‌ درمی‌آورد. آدم‌ها را خوب می‌شناسد. بوی گند پسرهای قرتی تازه‌به‌دوران‌رسیده نمی‌دهد. بوی خوش مردانگی از یقه پیراهنش، از گوشه آستینش، از پاچه‌ی شلوارش به مشام می‌رسد. می‌شود ثانیه‌های زیادی را دوستش داشت. می‌شود هر ثانیه هزار بار برایش جان داد و زنده شد. می‌شود همه زندگی‌ات باشد. از خوبی‌اش است. از مهربانی‌اش. از درک بیش از اندازه‌اش است که می‌شود با او روزهای زیبا ساخت. فرهنگ نداشته‌ی بعضی شهری‌ها را ندارد که بخواهد عیب‌هایم را به رخم بکشد. فرهنگ خودش را دارد. مرا با خوبی‌هایم صدا می‌زند. با هنرهای داشته‌ام. نه با عیب‌های به قول خودش نداشته‌ام. عیب‌هایم را می‌بیند ولی نمی‌بیند. عیب‌هایم را عیب نمی‌داند. مگر می‌شود مردی پیدا شود که این همه خوب باشد؟! آن هم در چنین زمانه‌ای؟! مگر می‌شود میچکا دلش غنج نزد برای چنین مردی؟! مگر میچکا از زندگی چه می‌خواهد که این همه خوشی ذوق‌مرگش نکند؟!

میچکا ذوق‌مرگ‌تر از آنی است که فکرش را بکنید.


منبع این نوشته : منبع
می‌شود ,میچکا ,عیب‌هایم ,خودش ,می‌زند